آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

164.آمیتیس و هدیه ش

من عاشق بازی کردن تو با این دوستتم:دی من میگم اژدهائه چون دوست دارم اژدها باشه و نماد سال تولدت:دی ولی اصولا دایناسوره:)) در هر صورت خیلی بانمک باهاش بازی میکنی ... مخصوصا دستاشو که میگیری و راه میبریش من کلی خنده م میگیره:* خیلی بانمک از اون بغل درش آورده بودی و دستشو گرفته بودی باهاش میرقصیدی:* کاری که تا دست ما رو میگیری انجام میدی:* عاشقتمممممممممممممممممممممم ...
25 خرداد 1392

161.ما و مهمونامون!

پریروز خاله مریم زنگ زد که فردا بعد از شام میخوایم بیایم خونتون ... هرچی گفتم شام بیاین گفت نه ! تو با بچه سختته! خوب خاله جان اینجوری که سخت ترمه! اونموقع لااقل شام درست میکنم حالا چه کنم؟! خلاصه تصمیم بر این شد که ورودیه! ژله بستنی بدم و یه کیک هم بپزم با قهوه و میوه هم طبق همیشه ی تابستونا:دی هندونه و خربزه! ظهر آزاده اومد خونه ی مامان اینا و رفتیم اونجا ... خونه ی مامان ژله ها رو درست کردم و میوه هم خریدم برای کیک میوه که تصمیم داشتم درست کنم ... کلا تو کیک پزی ضعیفم ولی دارم سعی میکنم درست کنم تا بالاخره یاد بگیرم:) کیک میوه رو با دستور خاله فاطمه مامان نیکو خوشگله درست کردم و عالی شد و حسابی خوشگل! از اون دستوراییه که بخوای خرابشم کنی ...
24 خرداد 1392

156.خاله تهمین

دیروز با خاله هانی و خاله تهمین قرار گذاشتیم که امروز بریم مزون تائیس جون که خاله هانی ما رو پیچوند:دی ولی من و تهمین رفتیم ... تهمین رو دفعه ی اول بود میدیدم و بسیار مشعوف شدم:* رفتیم مزون ... جاش خیلی کوچولو بود و لباس خیلی زیاد بود ... باید بدون بچه رفت که همه چی رو بریزی به هم و انتخاب کنی:) منم که بچه م خوابش میومد و غرغرو شده بود اساسی:( حتی بغل تهمین هم نرفت! دیگه فقط سفارشای خودمو گرفتم البته بادی هم گرفتم ... تائیس جون برامون کفش هم نیاورده بود:( اینم از خریدات از تائیس جون:) مبارکت باشه مامانی:* اینم برای آنیتا خریدم که در حال تفکرم که برای خودت برش دارم:دی ناهار هم رفتیم BBQ که خاله لیلا هی ازش تعریف میکرد:...
21 خرداد 1392

155.تب و همسایه ی بی ملاحظه!

امروز از صبح کلافه بیدار شدی ... بغلت که کردم دیدم داغی ... خلاصه بهت استامینوفن دادم که بخوابی ... این واحد روبرویی ما همزمان با ما خونه رو خرید ولی همچنان داره بازسازی میکنه و نیومده بشینه! فکر کن فروردین 90 کجا خرداد 92 کجا؟! خلاصه تا بچه مو گذاشتم رو پام اینم شروع کرد به جوشکاری:( آمیتیس به زور خوابید و تا خوابید با شدت بیشتری جوشکاری ادامه پیدا کرد تا نیم ساعت بعد بچه م بیدار شد:(  خلاصه بعد از پیف! یه حموم حسابی هم رفتیم و تمام این مدت جوشکاری تعطیل بود ... قشنگ شیرش رو که خورد و اومد بخوابه دوباره جوشکاری شروع شد! اصن مث اینکه ساعت خواب و بیداری بچه مو میدونست آقاهه!  به زور خوابید و نیم ساعت بعد با صدای زیاد بیدار شد!...
19 خرداد 1392

149.ایستادن!

امروز داشتم کارامو میکردم بهت یه دونه بیسکوییت دادم و تو در حالیکه حواست نبود جفت دستات رو از کابینت جدا کردی و حدود 30 ثانیه وایسادی:* بعد یهویی انگار یادت افتاد و تندی چسبیدی به کابینت:) دیروز مامان اینا رفته بودن پزشک قانونی برای افشین ... به من زنگ زد که برو خونه مون غذا درست کن تا ما بیایم ... شومینه ی مامان اینا که معرف حصورتون هست؟ اونو جلوش کلی چیز میز گذاشتم ... یه گلدون کاج مطبق هم بابا داره که خیلی روش حساسه ... دور اونم میز گذاشتم و بالشت چیدم ... خیلی با خیال راحت رفتم سراغ غذا درست کردن دیدم صدات نمیاد! کلی ترسیدم هی صدات کردم تا دیدمت! بله!!! رفته بودی دو دستی تو گلدون! خاکهاش رو میریختی رو زمین! خوب آخه این چه کاریه بچه؟؟؟ ...
14 خرداد 1392

148.پارسال همین موقع

پارسال همین موقع بود که دیگه طاقت نیاوردم بشینم تا خانم بهبهانی زنگ بزنه که کی وقت عملمه ... پاشدم رفتم مطب شهرک غرب دکتر معینی ... خانم بهبهانی تا منو دید گفت چه دلت کوچیکه مامانی! خوب مینشستی تا من بهت زنگ بزنم! ولی واقعا دیگه نمیتونستم ... باید میدونستم 15 هم عملمه یا 17 هم ... خلاصه که بعد از شور و مشورت با دکتر مهربونم قرار شد 15 خرداد ساعت 5 بیمارستان آتیه باشم ... وای چه استرسی داشتم پارسال این موقع! استرس شیرین ... ترس وحشتناک! ترس از عمل که همیشه باهام بوده و هنوزم هست! اینم عکس دکتر معینی دوست داشتنی:) ایشالا هرجا هستن سالم و سلامت باشن و بهترین اتفاقها برای خودشون و خانواده شون بیفته:) پ.ن: من همیشه موقعی که شیر خشک رو پیم...
13 خرداد 1392

147.کیک و عکس

دیروز عصری بالاخره کیک سفارش دادم! کاملا کورکورانه! خدا کنه خوب شه! به توصیه ی دوستان رفتم نیشکر ... کیک به شکل توت فرنگی - بدون اینکه مدلی ازش ببینم! فقط همینجوری گفتم شکل توت فرنگی میخوام گفت باشه! - و بدون اینکه کیکشون رو خورده باشم!!! سفارش دادم و بعد نیم کیلو شیرینی گرفتم که طعمش رو بچشم که راستیتش خوشم نیومد! البته من شیرینی فروشی های مورد علاقه م یا کیکشون رو دوست دارم یا شیرینی شون! ایشالا اینم کیکش بهتر باشه! خدا کنه قیافه ش خوب بشه! بعد رفتیم پیش مسعود و عکس انداختیم ... دیروقت بود و خوابت میومد ولی عکسات خوب بود و راضی بودم ... کامپیوتر مسعود ویروسی بود و فلشم رو ویروسی کرد و تا الان داشتم درستش میکردم! خیالم راحت شد برم بخوابم:...
13 خرداد 1392

144.دایی افشین زودی خوب شو:(

امروز دوره ی خانوادگی خونه ی ما بود ... صبح داشتم با خودم غر میزدم که امروز چرا مامان دیر کرده ... نمیدونه من دست تنهام و از این چیزا! مامان زنگ زد و گفت افشین تو محوطه ی بیمارستان لاله یه ماشین بهش زده:( پاش شکسته ... بعدا فهمیدم زانوش بوده:( طفلی داداشم:(( خیلی سخته شکستن پا مخصوصا زانو ... جراحی هم میخواد اصولا ... البته هنوز نبردنش اتاق عمل مثل اینکه دکتره چند تا عمل قبل از افشین داشته ... خلاصه که داداشم با اونهمه درد با مورفین سرمیکنه تا عملش کنن:( مامانی برای دایی دعا کن:( نمیدونم تا چقدر وقت باید مرخصی باشه و اصولا طول درمانش چقدره ولی خیلی سخته:( خلاصه که همش دلم اونجا بود و اصلا نفهمیدم چجوری از مهمونام پذیرایی کردم:|  ...
9 خرداد 1392